من دارم می رم ۱سفر
خوب دیگه باید رفت
ولی بابایی گفته امسال می ریم اردبیل (اب گرم)
خوب دیگه باید برم امید وارم هم به من تو سفر هم به شما هرجا هستین خوش بزگره
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 21:37 توسط مهناز
|

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 21:37 توسط مهناز
|

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 2:4 توسط مهناز
|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 4:12 توسط مهناز
|

من امروز خیلی خوشحالم ....
می پرسین چرا...![]()
به ۱۰۰۲ دلیل...![]()
اولیش چون تونستم مادر مهربان و پدر شجاع رو راضی کنم همین مدرسه بمونم ...![]()
دومیش اینکه تونستم برم رشته ریاضی ...![]()
اون ۱۰۰۰تا دلیلشم بی خیال...![]()
حالا می گین اینا کجاش خوشحالی داره ...![]()
خوب به....۲دلیل![]()
اولی به این دلیل که پیش دوستام می مونم:ریحانه و محدثه و سحر(مائی زاده)و ندا و سحر(حیدریان)و...
البته سمیرا جونم هست که مدرسه اش رو عوض کرد![]()
دومیشم اخه نه اینکه مدرسه ی ما بهترین مدرسه دولتیه
یوخته سخت گیره اخه مدرسه مون هوشمنده
راسشت اسم کاملش هوشمند سکینه ی اولیای مجتمع امام جعفرصادقه...
این سکینه خانومم ماسسشه...
خوب داشتم می گفتم مدرسه ما معدل ۱۹ به بالا می گیره واسه همین شرایط یکم سخته... از اونجا که ما هم سالی به ماهی کتاب و باز می کردیم امیدی نداشتیم
... تا رفتیم مدرسه و معدل و گرفتیم اه فقط ۲تا ۲۰ اونم از ورزش و برنامه ریزی بدشم می شود گفت ریاضی و فیزیک که ۵/۱۹ بود... با نا امیدی رفتیم تو صف مشاوره
... دیدیم همه خندون میرن تو گریون میان بیرون اقایی که شما باشی مادر مهربان ما هم گفت:تو هم امیدی نداشته باش که همین جوری بر می گردی... خلاصه سرتو درد نیارم نوبت ما شد... ۱نیگاه انداختیم بالا گفتیم چاکرتیمو رفتیم تو
... هنوز نشسته بودیم که مشاور با عصبانیت گفت:خوب چه رشته ای... ما هم اب دهنو قورت دادیم و گفتیم اگه قسمت باشه ریاضی...
اونم ۱نیگاه به کاغذای دستش کردو به مادر مهربان گفت شما چی می گین
مادر مهربانم گفت هرچی شما می دونین...یهو مشاور گفت بیا امضا کن... نوشت ریاضی
... کفم برید...
اره این جوریاست که خوشیم ایشاالله هر کی هر رشته ای دوست داره بره و موفق باشه واسه ما هم دعا کنین...
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:58 توسط مهناز
|

مدد کردم و به تحقیق عقل در ره عشق همچون شبنمی بود که بر بحر می کشید
ان دگری در صحرا عاشق دریا بود او دریا را می دید او دریا را حس می کرد او به بیابان اعتقاد نداشت او بیابان را بخشی از ساحل دریا می دید و این گونه بود که هیچ حائلی میان او و معشوقش دریا نبود
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
حال از تو می پرسیم تا به حال خود حجاب خود شدی؟...
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:33 توسط مهناز
|

-از همه گلهای رز متنفر باشیم.برای اینکه خار یکی از انها در دستمان فرو رفته باشد -همه ی رویا های خود را رها کنیم.برای اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است -امید خود را از همه چیز از دست بدهیم.برای اینکه در مرحله ای از زندگی با شکست مواجه شده ایم -از تلاش و کوشش دست بکشیم.برای اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است -همه دستهای را که برای دوستی به سوی مان دراز می شوند سرسختانه رد کنیم.برای اینکه یکی از دوستانمان رابطه ی ما را زیر پا گذاشته است -هیچ عشقی را باور نکنیم.برای اینکه به ما خیانت شده است -همه ی شانس ها را لگدمال کنیم.برای اینکه در یکی از تلاش هایمان ناکام مانده ایم -همواره به یاد داشته باشیم که دوستی و بخت و نیرو و عشقهای دیگری وجود دارند.فقط باید قوی و پر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روز های پیش...
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:56 توسط مهناز
|

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:0 توسط مهناز
|

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:20 توسط مهناز
|

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:14 توسط مهناز
|

| Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com |