تبليغاتX
مترسک من
سیلااام عسیسی...
دس دسی و دس دسی دس دسی....
مبارک...
مبارک...
عیدتون مبارک
نماز روزه هاتون قبول
حالا ۱اپ به مناسبت این عید
ـ الو...الو...سلام!!!
ـ کسی اونجا نیست؟؟؟
ـ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
ـ پس چرا کسی جواب نمی ده؟
یهو ۱صدای مهربون!مثل اینکه صدای ۱فرشتس
ـ بله با کی کار داری کوچولو؟!
ـ خدا هست باهاش قرار دارم قول داده امشب جوابمو بده
ـ بگو من می شنوم
کودک متعجب پرسید:ـ مگه تو خدایی؟؟
ـ من با خدا کار دارم...
ـ هرچی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم
با صدای بغض الودش گفت:ـ یعنی خدا منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود.بعد از مکس نه چندان طولانی:ـ نه خدا خیلی دوست داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که تو چشاش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و روی گونه اش غلتید و با همون بغض گفت:ـ اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه می کنم!!!
بعد از چند لحظه هیا هوی سکوت
   بگو...زیبا بگو...هر انچه را در دل کوچکت سنگینی می کند بگو...
دیگه بغض امانش نداد بلند بلند گریه کردو گفت:ـ خدا جون خدای مهربون خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نزار بزرگ بشم تو رو خدا...
   چرا؟ این مخالف تقدیر است.چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
ـ اخه خدا من تو رو خیلی دوست دارم قد مامانم ۱۰تا دوست دارم...
ـ اگه بزرگ بشم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم...
ـ نکنه یادم بره ۱روزی بهت زنگ زدم...
ـ نکنه بادم بره هر شب باهات قرار داشتم...
ـ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن؟!...
ـ مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم ...
ـ مگه ما باهم دوست نیستیم.... پس چرا کسی حرفامو باور نمی کنه....
 خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته...
ـ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد؟؟؟؟؟
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:
   ادم محبوبترین مخلوقات من چه زود خاطراتش را به ازای بزرگ شدن فراموش میکند...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب و غریب من رو از خودم
طلب می کردن تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت...
   کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهیشان می خواستن.....
   دنیا برای تو کوچک است.بیاتا برای همیشه کودک بمانی و هرگز بزرگ نشوی..
کودک در کنار تلفن در حالی که لبخند به لب داشت در اغوش خدا به خواب رفت


(با تشکر ویژه از حسین اقا که زحمت  عکسارو کشیدن)
فعلا...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:11 توسط مهناز |
خوفین عسیسااااااااا
به به به به.... اه... ببخشین همون به...
می بینم بوی ماه مهر به مشام می رسد!
با مدرسه چهطولین...
الان روز دوم ملدسهااااست
من یوخده دیر اومدم اخه سر گرم درس و... همون ماجرای خره و اینا شروع شده دیگه
من از این به بعد کمتر میام
ولی شماها من و یادتو ن نره هاااااااااااااا
من سر می زنم اگه نیومده باشین...
پس فعلااااا ما رفتیم

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:32 توسط مهناز |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

matarsak00

مهناز

matarsak00

http://matarsak00.blogfa.com

مترسک من

مترسک من

مترسک من

شلام...
من مهناز متولد 17/12/71 از یزد ام از این که به من سرزدین میسی امیدوارم خوشتون بیاد خیلی ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو می ترسونه اما من دوستش دارم چون تنهایی رو درک می کنه

مترسک من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog